
|
Friday, October 31, 2003
● ناتاناییل، ما سایه روشنیا به این جور حرفا میگیم کنفرانس برلین.
........................................................................................امشب یه کنفرانس برلین داشتم از اون خوباش، کاشکی شماها هم بودین. هیچوقت فکر نمیکردم با ناتاناییل کنفرانس برلین داشته باشم،شاید فقط بخاطر اینکه فکر میکردم هنوز کوچیکه ، چقدر خودخواه بودم. حالا میفهمم بارون چرا همیشه میگفت چرا با ناتاناییل خیلی رفیق نیستی،برا اینکه مثل احمقا سرم تو لاک خودم بود و بزرگ شدنشو ندیده بودم. من خیلی خود خواهم □ نوشته شده در ساعت 01:05 توسط نخورده مست Wednesday, October 29, 2003 ........................................................................................ Tuesday, October 28, 2003
● تو هر صد سال یه سال میشه که لندن کم بارون میشه، حالا هی باروناتون رو به رخ من بکشین خیلی نا مردین، منم دلم بارون می خواد.
□ نوشته شده در ساعت 16:05 توسط نخورده مست
● اين بارون استراق سمع مي کند .
........................................................................................هر چي من به نخورده مست توصيه کردم را اون هم اينجا نوشته . معنيش چيه ؟ اگه من و تو توصيه هامون عين همه پس طبيعتا خوده نخورده مست هم همين ها را مي دونسته ؛ پس چه لزومي داشته من و تو به خودمون زحمت نصيحت بديم . ... ------------------------------------------------------- بعدا هم حساب اوني که عکس کتاب خونشو نو فرستاده و پز داده مي رسم . قبلنها اينطوري نبودي ؛ عزت نفسي داشتي ولي حالا از کارت دانشجويي گرفته تا کتابخونتون پز ميدي ! ----------------------------------------------------------- بارون آمد کلي و غم و غصه هام را تا اطلاع ثانوي با خودش برده نبودي تنهاي رفتم زير بارون قدم زدم دلت بسوزه ! □ نوشته شده در ساعت 15:54 توسط دیوانه Monday, October 27, 2003
● اگه پیامبر سایه روشن بدونه که یکی از سایه روشنیا چقدر چشم به راه یه نوشته از اونه، مطمعنا اگه تارم دستش باشه میذاره زمین و واسه سایه روشنیا دوخط مینویسه، با اینکه میدونم سرش خیلی شلوغه.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 22:34 توسط نخورده مست Sunday, October 26, 2003
● اهالی دوستداشتنی سایه روشن،
........................................................................................1) آغاز ماه خون و صیام رو خدمتتون تبریک میگم. سر سفره افطار ما رو هم فراموش نکنید. مختصر دعایی هم برای این بنده سراپا تقصیر بفرمایید. 2) در فتوایی به مناسبت شروع ماه مبارک باید عرض کنم که، آقا این رقصیدن عجب چیز خوبیه. فقط منظورم رقصیدن تو مهمونی ها نیستا، اون که جای خود دارد. همینطوری وقتی پشت میز نشستین و دارین درس یا کتاب میخونین، یکم رقصیدن باعث میشه روحیه تون برای ادامه دادن چندین برابر بشه. میگین نه، امتحان کنید. می که الان یه دو سه هفتس که کلی تو خونه میرقصم. 3) در جواب سوالت باید بگم که: بله قربان آدم میتونه برای خواهرش بهترین دوست که نه ولی جزء بهترین دوستاش باشه. بشرطی که یه جوری رفتار نکنه که خواهرش تصور کنه که اون داره تو زندگی شخصیش دخالت میکنه. همه حرفا باید از دیدگاه نظر، پیشنهاد و یا بیان تجربه باشه. چون در غیر اینصورتNot only نمی تونی باهاش ارتباط برقرار کنی But also باعث میشی که مخفی کاری و دروغ گفتن به میون بیاد. این حرف، غیرت به تعبیر Pathetic ایرانی های Narrow minded رو زیر سوال میبره. In the other words بیشتر وقتها باید بذاری تصمیم آخرو خودش بگیره اون وقت اگر یه جا داشت اشتباه فاحش میکرد، دخالت تو، به صلب آزادی عمل او تعبیر نخواهد شد. □ نوشته شده در ساعت 21:52 توسط anonymous Saturday, October 25, 2003
● امروز بهترین مکالممو داشتم، هر چند کوتاه.
با خواهرم چت می کردم. هردومون وبلاگ می نویسیم و هردومون می دونستیم که اون یکی هم می نویسه، ولی هیچ وقت به روی هم نمی آوردیم. بالاخره امروز ازش پرسیدم و اون هم بهم آدرسشو داد، همشو خوندم و همه کامنتاشو. باورم نمیشد درست همون احساسای منو داشت تو همون سن و سال. من اون موقع ها و هنوزم به خاطر دوستای معرکه ای که داشتم و هنوزم دارم ، با همه بالا و پایینش از اون دوره گذشتم. امیدوارم اونم همون طور که میگه دوستای خوبی داشته باشه. راستی یه داداش میتونه برا خواهرش یه دوست خوب باشه؟ □ نوشته شده در ساعت 18:19 توسط نخورده مست
● 1.من الان از سخنرانی دکتر سروش تو کینزکالج میام.
........................................................................................2.یه نمایشگاه عکس عالی هم دیدم، Earth from the air واقعن عالی بود اینم لینکشه، بعضی عکساش باور نکردنیه. 3.راستی وقتی آدم به سرعت دانلود حداکثر 7kps عادت داره بعد یوهو میبینه حداقل سرعت شده 200kps باید چی کار کنه؟ □ نوشته شده در ساعت 03:57 توسط نخورده مست Friday, October 24, 2003
● آخ آخ آی گفتی، یه گپ مختصر و مفید دو تا قهوه فرانسه دولول. ایشالا یه سال دیگه. دیر نمیشه.
........................................................................................راستی این Fucking beautiful clip ی که فرستاده بودی خیلی باحال بود ولی برادر من اینجا ما با DSL modem که وصل نمی شیم. I was fucked when I was waiting for the clip to be loaded خلاصه It took too fucking much ولی خوب تو Example هایی که واسه این کلمه Fucking multi purpose داده بود من حداقل از 75% در حرف زدنم استفاده می کردم. پس تو خیلی باهاش نباید بیگانه باشی. □ نوشته شده در ساعت 00:48 توسط anonymous Thursday, October 23, 2003
● کاش بودم و باهم قهوه میزدیم.
کاش بودم و برام درد دل می کردی و برات درد دل می کردم. کاش انقدر دیر عیاق نشده بودیم و انقدر زود جدا . کاش پیشت بودم و میگفتم ایندفه حق با مامانا نیست. کاش میدونستی اون یه هفته که دبی تنها بودم چه معامله ای با اوس کریم کردم، با اینکه گفته بودی با خدا نباید معامله کرد. کاش ... کاش... کاش واقعا بی خیال بودم. مهندس، مواظب بارون من باش، خیلی هم مواظب باش. □ نوشته شده در ساعت 02:04 توسط نخورده مست
● خسته ام مثل اسب. کلی هم شاکی ام. خدا پدر مادر این رفیق بی خیالمونو بیامرزه وگرنه شاید امشب من یه کاری دست خودم میدادم. از صبح تا 1 ساعت پیش تو خیابونا از این ور میرم اونور و بلعکس. آخرشم هیچی به هیچی. چنان میزنن تو پوزت که نفهمی از کجا خوردی.مامانم که میگه تمام درا به روت بسته شده. چون کافری، مفسد فی الارضی، چون لجنی و ....
........................................................................................شما فکر میکنین راست میگه؟ ولی من می جنگم □ نوشته شده در ساعت 00:24 توسط anonymous Wednesday, October 22, 2003
● آقا یه نکته خیلی خیلی مهم بگم برا اونایی که قصد دارن برن کفرستون برا ادامه تحصیل، از جمله بارون و پیامبر عزیز.
" الیوم تایپ بااللغه الفارسی و الانجلیسی، البته ده انگشتی و بدون دیدن کی برد، بای نهو، از نون شب هم واجب تره." آقا هرچه سریع تر یاد بگیرین به نفعتونه، این نامردا همه چی رو از آدم تایپ شده می خوان. تکرار می کنم غیر 10 انگشتی مفت نمی ارزه . کلی از این برنامه های آموزشی هست یکی رو بگیرین و شروع کنین به تمرین و تمرین. پشت گوش نندازین که پشیمون میشین. □ نوشته شده در ساعت 22:35 توسط نخورده مست
● دارم به نوای تار یه غریبه گوش میدم ، دلم لک زده واسه یه صدای تار اشنا،هوای کرسی کردم تو یه شب زمستونی با صدای تار پیامبر
اه ، اگه ولش نکرده بودم الان نوای تار خودمو داشتم. دلم هوای یه شب برفی تو گلندوئک رو داره. □ نوشته شده در ساعت 16:26 توسط نخورده مست
● برای نخورده مست عزیز.
........................................................................................امشب مثل هر شب جات خیلی خالی بود. کافی مینت همه میزاش 4تا صندلی داره ولی خیلی وقته سر میزی که من هستم بیشتر از دوتاش پر نمیشه. به قول پیامبر خوبه که ما سرمون شلوغه وگرنه ... □ نوشته شده در ساعت 00:19 توسط anonymous Monday, October 20, 2003
● ميدونی دلم لک زده واسه يه بارون حسابی. از وقتی من اومدم آسمون قهر کرده٬ دريغ از يه قطره بارون اونم تو لندن٬ شهر مه و بارون.
........................................................................................همه ميگن صبر کن انقدر بارون بياد که حالت بهم بخوره. اميدوارم روزی نياد که مجبور شم با چتر برم بيرون. □ نوشته شده در ساعت 16:04 توسط نخورده مست Sunday, October 19, 2003
● کسی نمی خواد چیزی بگه، پیامبر قرار بود برامون کلی حرف بزنه و بنویسه، من همش منتظرم تا یه چیزی ببینم. پس چی شد؟
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 13:42 توسط نخورده مست Thursday, October 16, 2003
● می تونم بگم تقریبا جا افتادم. حالا دیگه تو ایسگاهای اتوبوس و متروی لندن جولون میدم، از این خط به اون خط و از این طبقه به اون طبقه، خیلی زودتر از اون که فکرشو می کردم.
........................................................................................حالا یه هفتس که اینجام و همه چی خوب پیش رفته، خیلی خوب. راستی چرا همتون مردین؟ □ نوشته شده در ساعت 19:52 توسط نخورده مست Tuesday, October 14, 2003
● به احتساب چند روز آخر هفته ؛ مي شه ۲۵ روز از مهر مي گذره و من فقط يك روز رفتم دانشگاه .
ديشب از ميثم پرسيدم . او اصلا نرفته بود. خير سرمون ترم آخري هستيم □ نوشته شده در ساعت 15:02 توسط دیوانه
● من الان از کنسرت شجریان میام خیلی عالی بود. الان باید بخوابم، فردا کلاس دارم، کله سحر، فردا بیشتر مینویسم، کلی هم عکس گرفتم.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 02:47 توسط نخورده مست Monday, October 13, 2003
● اگه یک آدم تو یک روز تمام نماز هاش قضا بشه . چه بهونیی می تونه بیاره ؟
........................................................................................وقتی اون روز نیمه شعبان هم باشه . بعد شبش با کلی مبارزه برای نرفتن ، به خودش بیاد و ببینه تو جشن میلاد نشسته . به این آدم میشه حق داد که زیر بار علامت سوال کمرش بشکنه ؟ □ نوشته شده در ساعت 00:51 توسط دیوانه Sunday, October 12, 2003 ........................................................................................ Saturday, October 11, 2003
● خوب
........................................................................................من الان تقریبا دیگه رسیدم. اوضا احوال کاملا خوبه و همه چی داره خوب پیش میره خیلی خوب. دیروز کارت دانشجوئیم صادر شد و حالا رسما یه دانشجو هستم. یه چیزم قابل توجه دوستان و مخصوصا آقای پیامبر عزیز. امروز اولین خرید ان لاینمو کردم. برا دوشنبه شب بلیت کنسرت شجریان رو تو لندن گرفتم. وقتی رفتم جای همتون رو خالی میکنم. تا بعد □ نوشته شده در ساعت 17:41 توسط نخورده مست Friday, October 10, 2003
● سلام من الان تو سايت دانشگاه هستم و فونت فارسی هم ندارم .بعدا از خونه بيشتر می نويسم
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 18:15 توسط نخورده مست Thursday, October 09, 2003
● بعد از مدتی که موبایلم دست یکی از دوستان امانت بود حالا چند روزه دست خودمه .
........................................................................................کای تلفن داشتم دفیفا 7 تا 4 تا از آنها عوضی بود 3 تا هم با اون دوستم کار داشتند . پیام هم برام آمد . " پلیس حافظ امنیت و اقتدار جامعه " ! اخه یکی نیست بگه آدم نا حسابی تو موبایل می خواهی چکار . حالا که نخورده مست نیست . نه تماسی و نه پیامی . این هم یکجورشه . بدم نیست . آرامش و تنهایی. پس مزاحم نشوید . آخیش یدونه بلندش ، بالاخره ویزاش آمد . آخه امروز بلر و خاتمی هم کلی بهم بدم بیراه گفتند . بیشتر نگران شدم . □ نوشته شده در ساعت 00:56 توسط دیوانه Wednesday, October 08, 2003
● مثل اينکه نشد که بشه؛
........................................................................................قرار يکشنبه مينت کافی رو ميگما حول نکنين؛ ايشالا برا سال ديگه تو مينت کافی باهم قرار ميذاريم. من فردا صبح رفتنی شدم؛ ويزام صبح امروز اومد و کارا رديف شد. حالا بيشتر از هميشه دل تنگی ميکنم؛ دلم برا همتون تنگ ميشه؛ خيلی تنگ ميشه. فعلا تا بعد □ نوشته شده در ساعت 21:52 توسط نخورده مست Tuesday, October 07, 2003
● انقدر در گير اين ويزای کوفتی بودم که تولد عزيز ترينمو يادم نبود.
با اينکه ميدونم از اينکه يه سال بزرگ تر شدی خيلی خوشحال نيستی ولی به هر حال تولدت مبارک ديوونه من. □ نوشته شده در ساعت 23:46 توسط نخورده مست
● خب؛ اين دولت عليا حضرت ملکه انگليس بد جوری دست مارو گذاشته تو پوست گردو. ويزام هنوز حاظر نشده از اون طرف هم تا شنبه شب بيشتر ويزای دبی ندارم؛ خدارو چه ديدی شايد يک شنبه عصر باهم تو مينت يه کافی زديم. شايدم اون موقع لندن بودم.
به هر حال هرچی شد شده ديگه □ نوشته شده در ساعت 19:27 توسط نخورده مست
● رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست
................................هیچ خیالی نیست .........................................جاتم اصلا خالی نیست ...........................................................آی زرشک □ نوشته شده در ساعت 02:37 توسط anonymous
● بابا والا بارون هم بارونای قدیم. بارون های این دوره زمونه یه سر دارن هزار سودا.
........................................................................................امروز(یعنی دیروز) روز خوبی بود. از صبح که از خواب پاشدم چون شبش خوب خوابیده بودم* خوب بود تا خود شب. شبش که محشر بود. منو پیامبر و دوتا صندلی خالی و کافی شاپ. کلی حرف زدیم. * خیلی بدبختی بزرگیه که آدم آرزوی یه خواب راحت داشته باشه و وقتی یه شب درست میخوابه جشن بگیره. مثلا همین امشب. خسته بودم. ولی ساعت 2:35 من هنوز بیدارم. □ نوشته شده در ساعت 02:36 توسط anonymous Sunday, October 05, 2003
● من دلم بارون ميخواد با يه قهوه دولول بدون قاشق.
راستی اينجا چرا بارون نميياد؟ □ نوشته شده در ساعت 23:26 توسط نخورده مست
● دوباره منم.
........................................................................................هنوز تو دبی و تنها؛ تنهای تنها حالا کمکم دارم باور ميکنم که يه سال نميبينمتون؛ يه سال تموم و اين خيلی زياده اونم برا ما که هميشه با هم بوديم؛به قول ديوونه ۵ روز در هفته. راستي يکی به من بگه از بارون خبری نيست. شنيدم تهران حسابی بارون اومده؛ بارونه سایه روشنو کسی نديده؟ □ نوشته شده در ساعت 00:40 توسط نخورده مست Saturday, October 04, 2003
● شبا صدای جیرجیرکا نمیذارن من بخوابم.عوضش وقتی تو رختخوابم غلط میزنم یه چیزی دور گردنم تکون میخوره که منو یاد روزای خوبی میندازه.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 00:40 توسط anonymous
|
|