Monday, August 30, 2004

● آن شب آسمان هم گریست،
ولی او هم چون ما اجازه نداشت تا جایی که می تواند اشکبارن باشد .
بدرود .




........................................................................................

Sunday, August 29, 2004

● Here is Boston, God damn United Satets. I arrived yesterday and slept all day and night. Here is a bit warm and humid and the city is not much different from Tehran !!! I passed a terrific night. Thank God that I was tired enough not to understand what is going on. Today when I woke up I felt what I have missed. Anyway, I am in university now. The place that I have to study at laest for 2 years. Wish to see you all soon, here or there!!



........................................................................................

Saturday, August 28, 2004

● وقت ما اندک...
حرف ما بسیار...

هوا هم که بارانی است!






بهترین کار برا وقتایی که حوصله هیچ کس رو نداری، یا وقتایی که یاد یکی هستی که با اینکه چند ساعت هم از رفتنش نگذشته ولی انداره تمام سالهایی که قرار نبینیش دلت براش تنگ شده، اینه که سر خودتو به مرتب کردن این ور و اون ور اتاقت گرم کنی. در اتاقت رو میبندی و تمام آهنگایی که تورو یاد اون میندازه به ترتیب توی لیست رییل پلیر add میکنی و میذاریش رو تکرار که هی تکرار بشه و تکرار بشه. حالا دیگه تقریبا هیچ جایی که نا مرتب باشه نمونده ، حتی کمدی هم که سه چهار سال سراغش نرفته بودی هم حالا همه چی توش مرتب مرتبه.





........................................................................................

Sunday, August 22, 2004

باید دوباره دست به قلم بشم. باز هم نامه خداحافظی؛ اینبار برای خودم. شنبه تو فرودگاه باید آروم نامه رو بدم به خودم و بگم:" وقتی هواپیما از زمین بلند شد بخونش." ولی لازم نیست بخاطر تلخی نامه از خودم معذرت خواهی کنم. باید بنویسم زود گذشت. اگر 100 سال دیگر هم وقت داشتم باز هم زود می گذشت. باید بنویسم آنروز از لواسان تا تهران، یا از گیلفورد تا لندن همه چیز را در سکوتت برایش فریاد زدی ولی نتوانستی به او بگویی چقدر از امروز میترسی. باید بنویسم دو تازه واردی که به جمعمان آمده اند را چقدر دوست دارم. باید بنویسم... نه، این را نمی نویسم! نمی نویسم، تا دفتر نا گفته ها همچنان باز بماند.



........................................................................................

Saturday, August 14, 2004

● مثل سگ دروغ گفتم اگه بگم همه چی داره خوب پیش میره. همون قدر که اون به لحضه رفتنش فک کرده بود من هم فکر کرده بودم. یه سالی که اینجا نبودم کلی بهش فک کرده بودم، کلی. ولی خودشم میدونه که فک کردنش با تجربه کردنش کلی فرق داره.
زر مفت زدم اگه بگم دیشب راحت خوابم برد، یه جوری بغضم گرفته بود که تا حالا تجربش نکرده بودم، حتی اون شب مهتابی تو لندن.
نمی خوام بیشتر بگم، میدونم که تو این دو هفته باید کلی مشکلات دیگرو حل کنی، نمی خوام منم برات یه مشکل باشم.
یه چیز دیگه هم بگم:
اون آهنگ برایان آدامز رو برا همیشه به یادگار ازت نگه میدارم. فک نمیکنم بتونم چیز دیگه ای بهتر از اون برا توصیف خودم و خودت پیدا کنم،My brother under the sun.





........................................................................................

Friday, August 13, 2004

امشب مثل هزار هزار شب دیگه، مثل شب گودبای پارتی Cindy تو لندن، مثل اون شب تو کیش یا مثل شبای تبریز و ... جزء به یاد ماندنی ترین شبای زندگی من بود. این شبا ممکنه به ظاهر شبای فراموشی خدا باشه، ولی برای من از همه دیگر شبها به خدا نزدیک ترند. ولی امشب یه چیزی گزنده تر از گذشته آزارم میداد و اونم اینکه دیگه فقط چهارده شب پیش اونایی هستم که شبای قشنگ برام میسازن. ولی میدونم دنیا اینقدر کوچیک هست و خدا اینقدر بزرگ که ماها رو یه روزی یه جایی زیر آسمونش دوباره به هم برسونه.



........................................................................................

Tuesday, August 03, 2004

● نسیم خنک از لای شاخه های بید به صورتت میخوره، انقده ملایم هست که یه شاخه بید هم تکون نخوره ولی پوست صورت به خوبی حسش میکنه. صدای آب جوب هم به صدای جاجرود اضافه شده. مامان عاشق صدای آبه، هر بار خودش میره و آب رو باز میکنه، بعدم میره و چایی تلخ عصرشو زیر آلاچیق میخوره.
من هنوز زیر بید نشستم و دارم فک میکنم و البته مینویسم. به هر چیزی که فکرشو بکنی.
رمان "عادت می کنیم" زویا پیرزاد رو امروز تموم کردم، با جناب سحراب خان زرجو یه جورایی هم زاد پنداری پیدا کردم، چرا شم نمیدونم، ممکنه به خاطر محل کارشه که ده متر با محل کار من فاصله داره.
به کار هم فکر کردم، به سرعت دارم درگیر کار میشم.مثل کسی که از یه ارتفاع داره پایین میوفته، با همون سرعت. یه بدی داره، نمی دونم شایدم بزرگترین خوبیش باشه، اونم اینه که من هرچی بیشتر پیش برم، بابام بیشتر میکشه عقب و کارا رو بیشتر به من واگذار میکنه و این یعنی مسئولیت بیشتر و در گیری بیشتر، خیلی حال میکنم که میتونم اعتمادشو جلب کنم برا ایکه میدونم بیخودی به کسی اعتماد نمیکنه و کارشو دست هر کسی نمیده ولی خوب ترس از روز مرگی دائم همه کارارو خراب میکنه. امروز باشم که فرداهم باشم، که چی؟ خب که پس فرداهم باشم.
بیشترین چیزی که این روزا فکرمو مشغول کرده همین روز مرگیه. بنظرم باید دوباره یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی رو بخونم.




........................................................................................