
|
Thursday, October 28, 2004
● سخن از نور است وپنجره های باز
........................................................................................وهوای تازه وزمینی که ز کشت دیگر باروراست! ... و تولد و تکامل و غرور! هو الحبیب ماه و پیامبر با پیمان وصلت، پیمانه وصل پر می کنند. و سر می کشند از پنجره انتظار تا آرزوی وصال. پیمانشان مبارک. □ نوشته شده در ساعت 01:00 توسط نخورده مست Wednesday, October 27, 2004
● يکی داره رو دست نک (Nek) بلند ميشه ها! هزينه Space ShipOne رو که اولين فضا پيمای خصوصی که پرواز کرده رو يک زن و شوهر ایرانی دادن. من پیشنهاد فضاپیما رو کی داده بودم؟ یک سال پیش. حالا هی به حرفای من گوش نکن!!!!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 23:01 توسط anonymous Monday, October 25, 2004 ........................................................................................ Friday, October 22, 2004
● اينجا کم کم داره زياد زياد سرد ميشه!!! تا من باشم کاليفورنيای گرم (و نرم!!!) و با بوستون قطب زده عوض نکنم. بگذريم.
........................................................................................آقا عروسی چی ميگه! منم هستم! زنگ بزنين خطبه رو من از اينجا براتون بخونم. ثوابش دوبله! □ نوشته شده در ساعت 06:57 توسط anonymous Thursday, October 14, 2004
● هر کدام به یک سو:
........................................................................................1) دردور دست به سوی هدفش، علم 2)چین و ماچین بهر لقمه ای نون و بوقلمون 3)در تدارک شروع زندگی مشترک 4) دماغ تو بالشت ، یک انگل سردرگم ما چهار تا وجه شبهمون چی بوده که با هم دوست شدیم ؟ □ نوشته شده در ساعت 01:26 توسط دیوانه Monday, October 11, 2004
● اگه بودم يا اگه بودی يه قهوه می زديم هر دومون کلی فرش ميشديم...
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 05:32 توسط anonymous Sunday, October 10, 2004
● من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
........................................................................................من اینجا بس دلم تنگ است... □ نوشته شده در ساعت 23:09 توسط نخورده مست Friday, October 08, 2004
● شنيدم جلسه مادران تشکیل دادین!! همی گویم و گفته ام بارها: این جلسه ها همچین عاقبت خوشی واسه امت حزب الله نداره ها!!!!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 03:34 توسط anonymous Thursday, October 07, 2004 ........................................................................................ Wednesday, October 06, 2004
● خداحافظ زمر...
(اینم برای اون کسانی که آه و ناله راه انداخته بودن که اون مطلبت(!) چی شد...) □ نوشته شده در ساعت 17:12 توسط آقای نجار
● يه چيز خيلی جالب که تو زندگی من و شايد تو زندگی خيلی های ديگه وجود داره اینه که همیشه تاکید می کنم همیشه دقیقا به اون چیزی که میخوام نمی رسم بلکه به چيزی مثل اون ولی با یک درجه پایین تر (باز هم تاکید می کنم فقط یک درجه پایین تر) و یا یه چیزی با همون درجه اهمییت ولی در یک فریم مشابه می رسم. این قضیه رو میتونین تو Academic Life و همچنين Social Life من در گذشته به راحتي مشاهده کنين. جالب تر از اون اينه که در اتفاقاتی که در دنيای اطراف من رخ ميده هم اين قضيه صادقه. به اين معنی که اون اتفاقات هم شرايط رو برای رسيدن من به يکی از دو مورد بالا و نه اونچه من دقيقا ميخوام فراهم ميکنن. اين ها رو همه گفتم که بگم:
........................................................................................ديروز رفته بودم اتاق اون استاد اسراييلی که چند روز پيش يکم راجع بهش نوشتم. بعد از پرسیدن سوالم گفت یه دقیقه بشین کارت دارم. خلاصه to make a long story short بهم دوتا (Research Assistance (RA پیشنهاد داد (هنوز يک ماه بطور جدی از شروع اولين ترم من اينجا نمی گذره!!!). نکته جالب اينجاست که هر دوتای اين offer ها در زمينه Signal Processing و علاقه من Wireless Communications !!!! شما اگه بجای من بودين چيکار ميکردين؟؟؟ □ نوشته شده در ساعت 02:26 توسط anonymous Tuesday, October 05, 2004 ........................................................................................ Monday, October 04, 2004
● آقای پیامبر پس چی شد، قرار بود یه چیزی اینجا بنویسی و ما فوری جوابشو بدیم، پس چی شد. ای بابا، نه مثل اینکه سرت خییییییییییییلی شلوغه.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 14:00 توسط نخورده مست Saturday, October 02, 2004
● آقا شنيدين ميگن و البته بعضی ها هم ميخونن که:
مرد را دردی اگر باشد خوش است***** درد بی دردی علاجش آتش است. آها يادم اومد!!! معصوم که نيستن ................... هم ميگن! □ نوشته شده در ساعت 04:03 توسط anonymous
● دفتر نمایندگی اسلام به مناسبت تشريف فرمايی حضرت Metallica به بوستون تقديم ميکند:
Mama, she has taught me well Told me when I was young Son, your life's an open book Don't close it before it's done The brightest flame burns quickest Is what I heard her say A son's heart sewed to mother But I must find my way Let my heart go Let your son grow Mama, let my heart go Or let this heart be still Rebel my new last name Wild blood in my veins Apron strings around my neck The mark that still remains Left home at an early age Of what I heard was wrong I never asked forgiveness But what is said is done Mama, now I'm coming home I'm not all you wished of me A mother's love for her son Spoken, help me be Well, I took your love for granted And all the things you said to me I need your arms to welcome me But, a cold stone's all I see * * Mama Said, By Metallica, □ نوشته شده در ساعت 03:23 توسط anonymous
● debate ديشب جالب بود. بوش مثل هميشه هر سوالی رو به جنگ و تروريسم ربط ميداد ولی کری به نظر من خيلی معقول تر بحث ميکرد. بوش تو ۲ دقيقه آخر هم فقط راجع به جنگ حرف زد ولی کری خيلی خوب همه چيز رو جمع و جور کرد. البته بازم معتقدم کری اينقدر که ادعا ميکنه توانايی نداره. اصلا منو سننه!
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 03:20 توسط anonymous Friday, October 01, 2004
● بنده از فردا زندگی دانشجویی رسمیم دوباره شروع میشه، خب مبارکه.
........................................................................................دیروز دوباره فیلم بد جوری یاد هندستون کرد، دوباره تو فرودگاه دو تا بگ پکر دیدم، با با برو بچ پشین بریم یه جایی، ای بابا . فعلا همین، خبری نیست جز دلتنگی برا بارون. □ نوشته شده در ساعت 22:26 توسط نخورده مست
|
|