Friday, November 26, 2004



یادت باشه بهت قول دادم باهم یه نخ سی جی بزنیم و یه قهوه بی شیر و شیکر، و مثل شبای لندن تا صبح درد و دل کنیم. چشم به هم بزنی وقتش رسیده.
لنگه کفش برنزی رو خوب نگهش دار.


........................................................................................

Saturday, November 20, 2004

● ۵ سال پيش اين موقع ۱۲ نفر کم کم داشتن تو زندگی همديگه وارد ميشدن. شايد ۵سال پيش همين لحظه يکی پای تلفن دلش تاپ تاپ می کرد و اون يکی دودل که زنگ بزنم يا نه. خلاصه هزار و يک بالا و پايين و چپ و راست که بهترین دوران زندگيشون رو ساخت و رفت. الان بعد از ۵ سال اين ۱۲ نفر تو ۱۲ شهر مختلف اينور اونور دنيا از تهران و آخن و هلسينکی و پاريس تا تورنتو و ونکوور و بوستون و ريورسايد دلشون به هفته ای يکی دوتا ايميل از همديگه خوشه!
مثل برق و باد گذشت و می گذرد.



........................................................................................

Friday, November 19, 2004

● لطفا راجع به فيلم های زير برام کامنت بذارین که چقدر ارزش دیدن دارن. اگه از اهل فن بپرسید که دیگه خیلی خوبه:۱
) 10 on Ten (کیارستمی)۲
) Joy of Madness (هنا مخملباف)
۳) At Five in the Afternoon (سمیرا مخملباف)۴
) Beautiful City (اصغر فرهادی)




........................................................................................

Tuesday, November 16, 2004

● - دارم اولين چند خطی رو که بعد از اومدن ايجا نوشتم رو تایپ ميکنم. شايد دوست داشته باشين بدونين ساعات اوليه روز و شب ۲۸ آگست بر اين پسرک نازپرورده که حالا قراره يک زندکی نو برای خودش بسازه چگونه گذشته. طولانی نيست من يکم تنبلم تو تایپیدن.
- دلم برای سه شنبه و چهارشنبه شبای جام باشگاه های اروپا تنگ شده. اينجا هر کانال ورزشی بجای فردوسی پور راگبی نشون میده اسمشم گذاشتن فوتبال!
- این هفته مرگ عرفات و خاطرات مربوط به زندگیش چندتا عکس از جناب کلینتون عزیز و سپر موشکی آمریکا برای کشورهای تروریست که در بیرون مرزهای این کشورها فعال خواهد بود (چیزی جدای سپر موشکی در داخل مرز آمریکا) چیزایی بودن که جالب بودن.



........................................................................................

Monday, November 15, 2004

● ظهر- خیابان سعدی
پسر بچه با یه کوله پشتی مشکی مثل جن بقل دستت ظاهر میشه، چند دقیقه پیش بهش یه لبخند زده بودی، وقتی داشت سعی میکرد یه کش ماستی پرت کنه اونطرف خیابون.
- کلاس چندمی؟
- (یه کم جا میخوری)، چندم باشم خوبه؟
- سوم
- دبیرستان؟
- نه، راهنمایی
- شوخی می کنی!
- نه
- دانشجوئم
- ا، چه خوب
- تو کلاس چندمی؟
- سوم
- راهنمایی؟
- نه بابا دبستان، دو دوتا چهار تا
- کدوم مدرسه میری؟
- (یه اسمی گفت که خیلی عجیب بود، مثل اسمای خارجی)
بدون خداحافظی یوهو پرید توی یه شعبه بانک ملی. منم بعد از چند دقیقه بعد از اینکه ازش خبری نشد به راهم ادامه دادم. تا مدتها به فکر این مکالمه کوتاه بودم. شاید باورتون نشه ولی خیلی وقت بود که یه چنین مکاامه شیرینی نداشتم. با اینکه اصلا نفهمیدم چجوری شروع شد و کی تموم شد، واقعا لذت بخش بود.



........................................................................................

Sunday, November 14, 2004

........................................................................................

Friday, November 12, 2004

انتظار و بيکاری
اگر مفهوم والای انتظار رو بذاريم کنار کلا دوران انتظار دوران دلنشینیه. دلیل و مدرکی برای این حرف غیر از تجربه ندارم. وقتی انتظار به سر رسید اگر منتظر (به فتح ظ) رسیده باشد که دوران انتظار هم به کام منتظر ( به کسر ظ) شيرين خواهد گشت اگر هم نه آرزوی منتظر برگشتن به دوران انتظار است. اين خود نشانی از اين است که ارزش دوران انتظار اگر بیشتر از بعد از آن نباشد کمتر نيست. اما آنچه لذت اين دوران را از آدمی ميستاند ندانستن آداب انتظار است. منظور همان باید ها و نبایدهاست و یکی از نبایدها زندگی کردن برای انتظار یا همان بیکاریست. انتظار نه تنها با بيکاری و خمودی به سر نمی آيد بلکه به بطالت گذشته و آدمی را از هدف دور می کند. انتظار درصورتی که میتواند به بهترین انگیزه برای پیشرفت و ترقی بدل شود عموما مزیدی بر دلايل درجا زدن می شود. این حکایت من و شما نیست. حکایتیست که باعث گوشه گيری منتظران عالم از جمله مسلمانان شده است. بگذريم.
فرق آدمها در استفاده کردن از همین فرصت هاست. اما میدانم و میدانید که روی کاغذ و در حد حرف همه چیز آسان است.



........................................................................................

Tuesday, November 09, 2004

● یه چیز باحال امشب در سیمای ضرقامی دیدم که معرکه بود، کلی خندیدم. یه تیزر تبلیغاتی راجب این هفته که از طرف نمیدونم بسیج دانشجویی به عنوان هفته جهان بدون آمریکا نام گذاری شده، با کلی از این عکسا و حرفای گنده گنده. همه اینا رو در نظر بگیرین، حالا حدس بزنین آهنگ زمینه این تیزر ضد آمریکایی چی بود، آهنگ متن فیلم فتح بهشت یا همون کریستف کلمب.



● چند روز پيش يه جا خوندم که يه کارگردان آلمانی ميخواد داستان بخشهايی از زندگی کوروش کبير رو بسازه. مثل فيلم محمد رسول الله که کارگردانش يه آمريگاييه. اما این فیلم یه فرقی با محمد رسول الله خواهد داشت و اونم اینکه تلوزیون لاریغامی چپ و راست اونو تشون نخواهد داد! در ادامه این مقاله اومده بود احتمالا شون کانری و آنجلینا جولی بازیگران نقش های اول فیلم خواهند بود. با توجه به اینکه آنجلینا از سکسی ترین خواهران موجود روی کره خاکیه ۲ نکته جالب به نظرم رسید:
۱) اگر کسی این چند وقت خواب کوروش کبیر و ببینه متمعنا کوروش رو حسابی شاکی خواهد دید که چرا خودش نمیتونه نقش مقابل آنی رو بازی کنه!
۲) فرض کنید قرار بشه یک صحنه از فیلم رو تو ایران ضبط کنن و خانم جولی مجبور بشه برای یک روز بیاد ایران. اونوقته که استقبال از روح خدا در بهمن ۵۷ دوباره بازسازی خواهد شد با این تفاوت که اینبار از رهبری و شورای نگهبان تا مشارکت و ملی مذهبی (دو طیف مخالف) هم صدا خواهند بود!



........................................................................................

Sunday, November 07, 2004

● ماجرای شتر مرغ را که می دونید .
بهش می گفتن بار ببر، می گفت : مرغم
و می گفتن تخم کن ، می گفت : شترم

حکایت منم تو همین مایه هاست فقط عکسش چون اون به سودش بود برای من نه !
ماجرا اینه که وقتی بحث روابط مجردی ، من متاهلم دیگه تو عالم مجردا حق ورود ندارم .
ولی از طرفی هیچ کدوم از مزایای متاهلی شاملم نمیشه می گن تو هنوز مجردی ...
راستش من خودمم نمی دونم چی هستم و چی قراره بشم



........................................................................................

Wednesday, November 03, 2004

● امشب افطار مهمون يه دوست مصری بودم (مثل ايران که روزه نمی گرفتم ولی از همه بيشتر افطاری ميرفتم) خيلی وقت بود اينقدر يکی بهم تعارف نکرده بود. " جون داداش اگه نخوری ناراحت ميشم!" "بابا دارم ميترکم" "خوشت نيومدا کم خوردی" "به جون عزيزت جا ندارم" "تا ميز خالی نشه نميشه پاشيا" خلاصه همون شد که من الان دارم جان به جان آفرين تسليم می کنم!!!



........................................................................................

Tuesday, November 02, 2004

● فريدون مشيری از جمله شاعرانی است که دراوايل دهه سی مطرح شد، اما با انتشار شعر عاشقانه کوچه در اوايل دهه چهل شهرت بسيار يافت. عاشقانه ای که چهل و چند سال است جوانان سه نسل جوانی و عاشقی را با آن آغاز می کنند.
۲۴ اکتبر BBC



........................................................................................

Monday, November 01, 2004

● شب یازدهم آبان هشتاد و سه.
چند دقیقه ای میگذره که وارد بیست و پنجمین سال زندگی شدم. آرام ترین نوع ورود به بیست و پنجمین سال، یه اس ام اس تبریک تولد و
همین.
این جوریشو دوست دارم. آروم آروم، بدون اینکه لحظه ورود به سن جدید رو کسی شلوغش بکنه، همون لحظه ای که بیست و پنج سال پیش پاتو گذاشتی تو این دنیا؛ ساکت ساکت.
سوای همه این حرفا امروز از یه دوست هم یه نامه داشتم، فقط خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگه مخصوصا حالا که فقط من اون موندیم و یه جماعت مزدوج. ناراحت نشین ولی قبول کنین که دنیای شما یه دنیای دیگس و کاملا هم متفاوت، کاملا.
دلم هوای یه قهوه دولول بدون شیکر کرده، اونم دوتایی. نمی خوام منم یه باری باشم برا دلتنگی هات تو اونجا، ولی اینو بدون که الان بیشتر از همیشه دلم میخواست باهم باشیم.گفته بودم که من اینجا بس دلم تنگ است.
خجالت هم نمیکشم که بگم بضی شبا تا صبح با یه مشت گره کرده میخوابم که توش یه لنگه کفشه برنزیه کوچیکه.

بارون عزبز، قمار کردن سخت تر از اونیه که فکرشو می کردم، اونم قمار همه سرمایت روی یه کارت...



........................................................................................