Saturday, February 26, 2005

● "مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم، بدون آنکه خدایی داشته باشم" *

*سهراب


........................................................................................

Wednesday, February 23, 2005

● یرای آنان که دوستشان دارم و دوستشان داشته ام و برای همه آنهایی که فرق می کنند و یا فکر میکنند که فرق میکنند.
از سری یادداشتهای پریشان یک ذهن مریض:

فرودگاه مشهد، پرواز با دو ساعت تاخیرکه برا یه ذهن قاطی و مخشوش بهترین موقع است برای تراوشات احمقانه و چرت و پرت که به گفته یکی از دوستان ظاهرا خیلی هم بدی نیست.
دوباره مشهد اومدم، آره زیر قولم زدم، اصلا هم دلم نمی خواست بیام، اونم این موقع، عاشورا، ولی دروغ چرا خیلی چسبید، دوباره حرمی که حالا انقدر بزرگ شده که توش احساس غریبی میکنی، گرچه قبلا هم خیلی فامیل نبودی، پیاده و پیاده و بازهم پیاده تا اینکه وارد صحن گوهرشاد میشی، یکی از اون چندتا مسجدی که خیلی دوستشون داری، روم نمیشه که بگم حتی حرم امام رضا رو هم شاید به خاطر مسجد گوهرشاد میرم. دوباره تو حوض مسجد وضو میگیری، فقط توی حوضا، نه از شیرهای آب کنارش، تو سرمای زمستون آبو به صورتت میزنی و مخت رو تکون میدی، یه تکون حسابی و روی اون موهای فرفری که حالا آنقدر بلند شده که به چشم یه بچه سوسول بهت نیگا کنن و با نگاهاشون و از روی ترحم از خداهاشون برات طلب تخفیف مجازات روز قیامتو بکنن مسح میکشی، و از این نیگاها لبخند میزنی و از اینکه بهت به چشم یه خراب و منحرف نیگا میکنن یه حس جالبی بهت دست میده، نه خوب و نه بد، فقط یه حس جالب. بدون اینکه اذن دخول بخونی و یا چندبار اجازه بگیری و یا یکی از اون هزاتا زیارت بالای سر یا پایین پا رو که قبلا بدون خوندنشون وارد حرم نمیشدی با وسواس بخونی، سرت رو میندازی پایین و میری توی حرم و خیلی ساده میگی سلام و نه السلام علیک و یا چمیدونم السلام علیکم. میری تو، مدتها بهش نیگا میکنی و هیچ کلامی و یا هیچ فکری رد و بدل نمیکنی. بعدهم آروم یه گوشه وایمیسی و مریم رو زمزمه میکنی، فقط مریم رو وبعد هم دعای اللهم ارزقنا توفبق الطاعه و همین و هیچ.
صبح عاشورا هم با یه باطری پر و یه حافظه خالی دوربینتو درحالی که یه لنز تله روش بستی و این لنزهای تله عجب موجودات جالبی هستند و تو تازه باهاشون آشنا شدی بر میداری و میزنی تو جمعیت و عکس میگیری، نه برای اینکه عکس گرفته باشی، برای اینکه بتونی یه کم از احوال و احساسات مردم و به خصوص بچه ها و پیرها که جزء آدم بزرگا حسابشون نمیکنی سردر بیاری. بچه ها کوچیکتر از اونی هستن که آدم برزگ باشن و پیرا بزرگ تر از اونی هستن که جزو آدم بزرگا باشن! و لنزهای تله بهترین موجودات برای این منظور هستند. بالای یه سکو وای میسی و خودتو بیشتر تابلو میکنی، حالا گه گاه از همون نیگاهها رو دوباره از طرف آدمایی که از دیدن دسته های جور واجور خسته شدن و دنبال یه موضوع دیگه برا سرگرمی میگردن احساس میکنی، البته حالا نیگاها یه کم سبک تر شدن به خاطر اون دوربین گنده که ازش یه چیز دراز زده بیرون، ترکیب خوبی در میاد، دوربین گنده، موهای فرفری بلند، لنز تله، شلوار جین آبی، روز عاشورا، روی یه سکوی یک و نیم متری، مشهد، دسته های سینه زنی در حال عبور از خیابون تهران سابق یا چمیدونم امام رضای فعلی، فکرشو بکن، چیز بدی نمیشه و بعد از دو سه ساعت عکاسی از پیرا و بیشتر بچه ها، دوباره میزنی تو جمعیت و بی هدف با جمعیت همراه میشی و چه لذتی داره بی هدف گشتن و سرگردان بودن و با همه بودن و از همه جدا بودن.


● داخلی، فرودگاه مشهد، پشت درب مستراحهای قسمت خروجی پروازها، با خط زشت و ماژیک کم رنگ که خوندن جملات رو مشکل میکنه، بعضی از نوشته ها قابل خوندن نیست، دوربین وارد تک تک مستراحها می شود و پشت درآنها چند ثانیه توقف میکند:

- کجا رفتند شاهنشها؟ باید عبرت گرفت

- سلامتی تن و بدن در پناه اسلام عزیز است

- امر به معروف و نهی از منکر واجب است و از خانواده آغاز میشود

- عمر زود گذر است، فریب شیاطین زمانه را نخورید

- جوانان خود را تربیت اسلامی کنید تا خائن به مملکت نشوند

- جوانان خود را تربیت اسلامی کنید تا عاقبت به خیر شوید


داخلی، فرودگاه مشهد، صدای کشدار سیفون ...


........................................................................................

Tuesday, February 22, 2005

● دلم هوس يه دست حکم صبح عاشورا تو لواسون کرده.
دلم هوس يه گپ مفصل زير کرسی تو لواسون کرده.
دلم هوس نامه های دکتر صالحی با صدای خسرو شکيبايی تو جاده لواسون کرده.
دلم هوس بال و جوجه رو منقل يا تو شومينه تو لواسون کرده.
دلم هوس کرده اينقدر تو لواسون کرفس بخورم که نتونم از جام تکون بخورم.
دلم هوس قرمه سبزی شب عاشورا کرده تو لواسون. اونم وقتی يهو بيان بگن آقا غذای نذری نمی خواين؟
دلم هوس کرده بگم من کار دارم بايد برگردن و شماها به ريشم بخندين...


........................................................................................

Friday, February 18, 2005

● ديوانه

نمی دونی همين رسم و رسوم های شايد دست و پاگير البته نه از نوع ايرانيش چقدر در روحيه آدم ميتونه تاثير داشته باشه. ماها تو ايران اينقدر برای غم جشن گرفتيم که يادمون رفته شادی يعنی زندگی.

من ادعا ميکنم که تو غرب زندگی عمق نداره ولی در ادامه مطلب گذشتم باید بگم چرا برای عمقی که شايد هيچ وقت پيداش نکنی طول زندگی رو از دست بديم. پس امروز رو جشن ميگيريم چون هيچ مناسبتی نداره ولی فردا رو شايد بخاطر ولنتاين جشن بگيريم و ...

شايد زندگی واسه منو تو معنی خيلی متفاوتی داشته باشه ولی شايد این معنی متفاوت اون برای بقیه قابل فهم نباشه. نگو: this is the way I live چون درستش اینه که: keep your way for when you and I are together . پس با بقیه مثل خودشون زندگی کن.


........................................................................................

Tuesday, February 15, 2005

........................................................................................

Saturday, February 05, 2005

Time is short, that’s the first thing.

For the weasel, time is a weasel.
For the hero, time is a heroic.
For the whore, time is just another trick.

If you are gentle, your time is gentle.
If you are in hurry, time flies.

Time is servant, if you are its master.
Time is your god, if you are its dog.

We are the creators of time,
The victims of time,
And the killers of time.

Time is timeless, that’s second thing

You are the clock.




........................................................................................

Tuesday, February 01, 2005

● گاهی وقتا فکر می کنم اگر اينهمه غذايی رو که من در طول روز ميخورم يه آدمی بخوره که استعداد چاق شدن داشته باشه قطعا ميتونه ظرف کوتاه ترين زمان ممکن اولين بشری باشه که از فرط چاقی ترکيده!!!




از يک آشنا:

نوشته بودم : خوشبختی و خوشحالی باید توی دل ادم باشه، دل که خوش باشه، خوشبختی. (جمله مال عزت الله انتظامی هست تو فیلم روسری ابی).

نوشته بود : " راست میگی ، ولی یا ادم باید بدون اینکه به فلسفه زندگی فکر کنه، دلش رو به چیزهای معمولی مثل موفقیت و پول و .... خوش کنه ، یا اینکه به اون فکر کنی و اخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسی"

نمیدونم که اصلا قرار هست ما فلسفه زندگی رو بفهمیم یا نه ! نمیدونم که اصلا زندگی فلسفه ای داره یا نه ! شاید واقعا باید سرمون رو بندازیم پایین و به این چیز ها فکر نکنیم. شاید واقعا نهایت کاری که از دست ما بر میاد همین موفق بودن تو زندگی روزمره است و همین چیز های دم دستی ! یعنی با فکر کردن نه به جایی میرسیم نه قراره به جایی برسیم. شاید یه جورایی مثل اینه که از مرغ و خروس انتظار پرواز داشته باشیم ! اون ها هم میتونن بپرن، ولی پرواز نمیتونن بکنن. ما هم شاید با این فکری که داریم ، میتونیم به اینجا برسیم که خوب باید یه فلسفه ای پشت این زندگی ، پشت این از صبح بیدار شدن و کار کردن و شب خوابیدن، پشت این به دنیا اوندن و زندگی کردن و مردن باشه . ولی شاید نمیتونیم و قرار هم نیست بتونیم بفهمیم که اون فلسفه چیه.

باز هم بقول سهراب:
" کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ماشاید اینست
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...."



........................................................................................