Wednesday, December 24, 2008
●
........................................................................................ یلدا نویسی
□ نوشته شده در ساعت 12:56 توسط نخورده مست Saturday, May 17, 2008 ........................................................................................ Sunday, May 11, 2008 ........................................................................................ Saturday, April 12, 2008
●
........................................................................................پراکنده نویسی سال جدید شد و کارهای من بیشتر، خروار کارهای نکرده توی مخم و من همچنان کار می کنم، به لطف محمود و دولت مهروزی اش تمام کارهای تجاری شرکت رو باید با چند واسطه و از طریق برادران عرب حاشیه نشین خلیج مجعول عرب، یا ترکان مقیم استامبول انجام بدم و درصدی از هر معامله که به جیب اینها می رود، معاملاتی که قبل از اینکه دولت خدمت گذار فقر را به تساوی بین مردم تقسیم کند و ما هم شامل مهروزی اش شویم از طریق بانکهای ایرانی انجام میشد و سودش به جیب برادران خائن ایرانی میرفت، خلاقیت و نوآوری است دیگر و صد البته هیچ وقت مهرورزی را فراموش نکنید. من سال جدید را با همه مشکلاتش آغاز کرده ام و خوشحالم، شعر زیر میزم را بجای به چه فکر میکنی سایه داده ام به زندگی زیباست کسرایی، و آواز شب و روزم شده است شب وصل ملک الشعرا، تمام مسیر اتوبان صدر را از پیچ حموم تا پل شریعتی را شنبه پیش پیاده داد می زدم: به زلف سرکجت گم شده دلم، به ماه عارضت دلبردلبر حل کن مشکلم... با شجریان می خواندم، فریاد می زدم تا که صدایم گرفت از بس که الاغ خوشحالی هستم. تبریک سال نو نگفتم به همه آنهایی که می آیند و می روند، یا اینکه دیگر نمی آیند، به آنهایی که از روی علاقه می آیند و یا شاید فقط از روی عادت، گرچه شاید خلوت بودن اینجا را از ابتدا دوست می داشتیم ما که اینجا بودیم، به هر حال، سال نو مبارک و البته نه صد سال به این سالها، صد سال به همان سالها که مهرورزی نبود و کتاب نو بود هر روزکه شهر کتاب می رفتیم و روزنامه های رنگارنگ بود و آنقدر مطلب هر روز بود که همیشه انبوه مقاله های نخوانده جمع شده بود روی هم. همان سالها که امنیت اجتماعی مردم تامین نبود و خاتمی بود و نفت را بشکه ای هفت دلار می فروختیم و پولش سر سفره های مردم نبود، همان سالها که ما فقط ایران بودیم و جزو پنج قدرت اول دنیا نبودیم ولی مردم دنیا بیشتر دوستمان داشتند و منفورترین کشور دنیا نشده بودیم، حتی منفورتر از اسرائیل، همان سالها که خلیجمان هنوز فارس بود و مجبور نبودیم یک میلیون امضا جمع کنیم که بگوییم فارس است به خدا و رئیس جمهورمان زیر نام خلیج عربی برادران دیکتاتورترعربش را در بقل نفشرده بود و لبخند نزده بود. صد سال به همان سالها راستی یادم نرفته که قول سفرنامه تایلند داده بودم، عکسهایش هست اگر نشد که بنویسم، عکسها را حداقل می گذارم □ نوشته شده در ساعت 14:38 توسط نخورده مست Tuesday, March 11, 2008
●
........................................................................................![]() من دوباره برگشتم، این مدت انقدر تو رفت و آمد بودم که نمی دونم کی رفتم کی برگشتم، آخره ساله و یه کوه کار که باید انجام بشه، هنوز نرسیدم از تایلند بنویسم ولی فعلا این شبه خاطرات مصورمه، نسخه اول. همین تا ببینم کی می رسم به نوشتن □ نوشته شده در ساعت 13:23 توسط نخورده مست Saturday, March 01, 2008
●
........................................................................................![]() من برگشتم با کلی داستان ، کلی تجربه و کلی عکس و شرح، فعلا مشکلم اینه که وقتشو ندارم بذارمشون اینجا، دم عیده و کلی کارای آخر سال شرکت مونده، دوشنبه شبم دوباره باید یه سفر کاری برم برای شیش روز، ولی خوب قول میدم که یه سری عکس و شرح حال بذارم اینجا به زودی. □ نوشته شده در ساعت 14:58 توسط نخورده مست Tuesday, February 19, 2008 ........................................................................................ Monday, February 04, 2008
●
........................................................................................با لاخره داره وقتش می رسه، من دارم میرم رو دریا برای سه هفته، همش زیر آب و رو کشتی و گاهی هم ساحل و شبهای پرستاره. فعلا همین، قرار بود پس فردا برم ولی امروز بلیطمو دیدم که ماله فرداست، میرم که کلی عکس بگیرم، کلی بنویسم، کلی بخونم و البته کلی غواصی کنم، حالا از پس چنتای دیگش غیر غواصی بر بیام و برسم نمی دونم، احتمال زیاد، یعنی تمام سعیم اینه که بدون موبایل و دسترسی اینترنتی باشم در این سه هفته، شش ماه پیش نقشه این مسافرت رو کشیدم و اون موقع همه چی رو جور کردم و شش ماه منتظر شدم. البته اون موقع خیلی بیشتر به این سفر احتیاج داشتم ولی خوب الانم خوبه، امیدوارم که همه چی خوب پیش بره و با کلی عکس و یه شرح حال مفصل برگردم همین □ نوشته شده در ساعت 16:57 توسط نخورده مست Friday, February 01, 2008
●
........................................................................................من که فرفرم، همشو به باد دادم رفت مهم اینه که دل آدم جوون باشه. □ نوشته شده در ساعت 18:53 توسط نخورده مست Tuesday, January 29, 2008
●
........................................................................................بازی شوفله: سر شوفلرو میذاری تو کل آهنگات، یکی دیگه هم این کار رو می کنه و بعد این میشه: به این میگن بازی شوفله - وایسا دنیا من میخوام پیاده شم -You take this all you take myself control □ نوشته شده در ساعت 15:23 توسط نخورده مست Sunday, January 27, 2008
● سكوت
........................................................................................هر شعري با سكوت آغاز مي شود و با سكوت پايان مي يابد. بعد از هر كلمه سكوت مي آيد... سكوت! هر آهنگي با سكوت آغاز مي شود و با سكوت پايان مي يابد. پس از هر نغمه اي سكوت مي آيد... سكوت! هر كلمه، هر نغمه در خود سكوتي دارد، پنهان و آشكار...! هر سكوتي از معنا تهي نيست! پس بين ما... سكوت كجا، خاموشي كجا؟... Labels: سكوت □ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط آقای نجار Sunday, January 13, 2008
●
........................................................................................های اونی که اون ینگه دنیا هستی فعلا همین تا که بیای □ نوشته شده در ساعت 19:49 توسط نخورده مست Wednesday, January 09, 2008
●
........................................................................................![]() من در شهر دوچرخه ها و کانالها ساعتها پیاده روی کردم، به دور از تمامی هیاهوی بسیار و سرمای ایران. اینجا حتی میشه ساعتها کنار چنتا دوست مدرسه ای که الان شصت سالی دارن نشست و از زمین و زمون شنید، این چند روز کنار بابام و دوستاشو آتیش و شومینه و قهوه و چایی، قصه های زندگی شنیدم، بلعیدم، داستانهای زندگی پدرانمان، هیچ وقت فکر نمی کردم کوهی از تجربه در این حد لذت بخش و شنیدنی باشه، تمام اینها بهترین کمکه که آدم خوبتر بشه، بعد از یک سال و اندی حیرانی تنها ساعتها متمادی گوش کردن به زندگی پدرانمان توانست کمی مرا آرام کند، تمام داستانهای زندگی، تمام داستاهای مردگی و تمام داستانهای عاشقانه که در سینه پدرانمان بود. و مهم تر از همه اینکه زندگی در جریان است و در جریان است و بازهم در جریان است Tell them I am fine, quite super fine these days و یادم آمد که یک سال از حادثه گذشت. یکسال کشید و من هنوز در گذرم. □ نوشته شده در ساعت 00:21 توسط نخورده مست
|
|