Wednesday, December 24, 2008

یلدا نویسی

یلدا همیشه شب من بوده، نپرس چرا
و یلداها همیشه یلداهای تنهایی بود، با وجود همه دوستان
و یلدای امسال تنها نبود
و یلداها دیگر تنها نخواهد بود

یلدا شبی  هم فهمیدم که
غار امن تنهایی ما
جایی میان بنبست ایمان و روزگار است
که تمام این چند سال که میان ایندو بنبست دست و پا می زدم،
جایی میان همین دو بود غار امن تنهایی ما، همه ما، و بهترین روزهای ما و امن ترین جای ما
و بهترین جای ما و بهترینِ بهترین غار دارها

نخورده مست 




........................................................................................

Saturday, May 17, 2008

حکايت ما و US

آنجا که يار نباشد ... ديار نيست


........................................................................................

Sunday, May 11, 2008

........................................................................................

Saturday, April 12, 2008

پراکنده نویسی

سال جدید شد و کارهای من بیشتر، خروار کارهای نکرده توی مخم و من همچنان کار می کنم، به لطف محمود و دولت مهروزی اش تمام کارهای تجاری شرکت رو باید با چند واسطه و از طریق برادران عرب حاشیه نشین خلیج مجعول عرب، یا ترکان مقیم استامبول انجام بدم و درصدی از هر معامله که به جیب اینها می رود، معاملاتی که قبل از اینکه دولت خدمت گذار فقر را به تساوی بین مردم تقسیم کند و ما هم شامل مهروزی اش شویم از طریق بانکهای ایرانی انجام میشد و سودش به جیب برادران خائن ایرانی میرفت، خلاقیت و نوآوری است دیگر و صد البته هیچ وقت مهرورزی را فراموش نکنید.

من سال جدید را با همه مشکلاتش آغاز کرده ام و خوشحالم، شعر زیر میزم را بجای به چه فکر میکنی سایه داده ام به زندگی زیباست کسرایی، و آواز شب و روزم شده است شب وصل ملک الشعرا، تمام مسیر اتوبان صدر را از پیچ حموم تا پل شریعتی را شنبه پیش پیاده داد می زدم: به زلف سرکجت گم شده دلم، به ماه عارضت دلبردلبر حل کن مشکلم... با شجریان می خواندم، فریاد می زدم تا که صدایم گرفت از بس که الاغ خوشحالی هستم.

تبریک سال نو نگفتم به همه آنهایی که می آیند و می روند، یا اینکه دیگر نمی آیند، به آنهایی که از روی علاقه می آیند و یا شاید فقط از روی عادت، گرچه شاید خلوت بودن اینجا را از ابتدا دوست می داشتیم ما که اینجا بودیم، به هر حال،

سال نو مبارک و البته نه صد سال به این سالها، صد سال به همان سالها که مهرورزی نبود و کتاب نو بود هر روزکه شهر کتاب می رفتیم و روزنامه های رنگارنگ بود و آنقدر مطلب هر روز بود که همیشه انبوه مقاله های نخوانده جمع شده بود روی هم. همان سالها که امنیت اجتماعی مردم تامین نبود و خاتمی بود و نفت را بشکه ای هفت دلار می فروختیم و پولش سر سفره های مردم نبود، همان سالها که ما فقط ایران بودیم و جزو پنج قدرت اول دنیا نبودیم ولی مردم دنیا بیشتر دوستمان داشتند و منفورترین کشور دنیا نشده بودیم، حتی منفورتر از اسرائیل، همان سالها که خلیجمان هنوز فارس بود و مجبور نبودیم یک میلیون امضا جمع کنیم که بگوییم فارس است به خدا و رئیس جمهورمان زیر نام خلیج عربی برادران دیکتاتورترعربش را در بقل نفشرده بود و لبخند نزده بود.

صد سال به همان سالها

راستی یادم نرفته که قول سفرنامه تایلند داده بودم، عکسهایش هست اگر نشد که بنویسم، عکسها را حداقل می گذارم




........................................................................................

Tuesday, March 11, 2008
























من دوباره برگشتم، این مدت انقدر تو رفت و آمد بودم که نمی دونم کی رفتم کی برگشتم، آخره ساله و یه کوه کار که باید انجام بشه، هنوز نرسیدم از تایلند بنویسم ولی فعلا این شبه خاطرات مصورمه، نسخه اول.
همین تا ببینم کی می رسم به نوشتن



........................................................................................

Saturday, March 01, 2008
























من برگشتم
با کلی داستان ، کلی تجربه و کلی عکس و شرح، فعلا مشکلم اینه که وقتشو ندارم بذارمشون اینجا، دم عیده و کلی کارای آخر سال شرکت مونده، دوشنبه شبم دوباره باید یه سفر کاری برم برای شیش روز، ولی خوب قول میدم که یه سری عکس و شرح حال بذارم اینجا به زودی.




........................................................................................

Tuesday, February 19, 2008

........................................................................................

Monday, February 04, 2008


با لاخره داره وقتش می رسه، من دارم میرم رو دریا برای سه هفته، همش زیر آب و رو کشتی و گاهی هم ساحل و شبهای پرستاره. فعلا همین، قرار بود پس فردا برم ولی امروز بلیطمو دیدم که ماله فرداست، میرم که کلی عکس بگیرم، کلی بنویسم، کلی بخونم و البته کلی غواصی کنم، حالا از پس چنتای دیگش غیر غواصی بر بیام و برسم نمی دونم، احتمال زیاد، یعنی تمام سعیم اینه که بدون موبایل و دسترسی اینترنتی باشم در این سه هفته، شش ماه پیش نقشه این مسافرت رو کشیدم و اون موقع همه چی رو جور کردم و شش ماه منتظر شدم. البته اون موقع خیلی بیشتر به این سفر احتیاج داشتم ولی خوب الانم خوبه، امیدوارم که همه چی خوب پیش بره و با کلی عکس و یه شرح حال مفصل برگردم

همین



........................................................................................

Friday, February 01, 2008

من که فرفرم، همشو به باد دادم رفت
فرفرا رو میگما
تازه یه چیز جالب دیگه فهمیدم، خدا
وقتی فرفراتو به باد میدی، مثل گوسفندا که پشماشونو میتراشن تازه معلوم میشه چیکاره ای، فهمیدم چرا گوسفندو با پشم کوتاه می خرن، بیچاره ها هیچی رو نمیتونن لای فرفراشون قایم کنن
حکایت منه، فرفرا رو که کوتاه کردم رفتم جلو آینه، بد جوری گلگیرامو تو این یه سال سفید کردم اخوی، تصادفی شدم، قبلا یکی دوتا بود، الان دیگه نمیشه شمردش، به سفیدی میزنه مشکی متالیکم، بفهمی نفهمی

مهم اینه که دل آدم جوون باشه.




........................................................................................

Tuesday, January 29, 2008

بازی شوفله:

سر شوفلرو میذاری تو کل آهنگات، یکی دیگه هم این کار رو می کنه و بعد این میشه:

به این میگن بازی شوفله

- وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
- من که شروینم، من که می خوابم، من که می خورم، خیلی باحالم
- گفتی واسه رسیدن این خط باید بشکنه، اما نگفتی که اون خط دل منه..
- سرباز جهادم و من از جبهه احرار، انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم
- گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت... تو در میان گلها چون گل میان خاری...
- تو چشام اشکی نمونده، تو دلم حرفی ندارم، دیگه وقت رفتن سفر دور و درازه، انتظار روز برفی...
- آخه دختر کوچولوچشمای زیبای پلنگ که غم عشق قشنگش کرده، چرا باید بخوابه؟ چرا باید بسته باشه؟
- نههههههههههههههههه، چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...
- دا را را رااا رااا رااا رارا، دا را را را رارار( تم آملی)
- یه آشغال بیست و چهار عیار عربی
- هم رنگ چشاته رنگ کرواتم
- دختر، نیلوفر، کی دیگه از من بهتر، کی دیگه از من مردتر، چرا می کنی کل کل
- کدوم کوه و کمر بوی تو داره یار، کدوم ماه جلوه روی تو داره یار
-
She may not be what she may seem inside her shell
-
Hello again you’ve been alone a while your shades are down… we were born to fly
- دیوانه چون کاری کند زنجیر و زندان بشکند، از زلف لیلی حلقه ای در گردن لیلی کند
- بگو یارب چه بد گفتم، چه بد کردم،
- راه میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است
- یه روزی قدرمو میدونی که دیره، یه روز که کسی سراغت نمیگیره
- ای ماه من ای بت چین ای صنم، لعل رخ ظهر جبین ای صنم
- رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره، وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره... تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه...
- جان ریخته شد بر تو... آمیخته شد با تو... چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
- بیابان را سراسر مه گرفته

-You take this all you take myself control




........................................................................................

Sunday, January 27, 2008

● سكوت
هر شعري با سكوت آغاز مي شود و با سكوت پايان مي يابد. بعد از هر كلمه سكوت مي آيد... سكوت!
هر آهنگي با سكوت آغاز مي شود و با سكوت پايان مي يابد. پس از هر نغمه اي سكوت مي آيد... سكوت!
هر كلمه، هر نغمه در خود سكوتي دارد، پنهان و آشكار...!
هر سكوتي از معنا تهي نيست!

پس بين ما... سكوت كجا، خاموشي كجا؟...

Labels:




........................................................................................

Sunday, January 13, 2008

های اونی که اون ینگه دنیا هستی
منی که تو این یکی ینگه دنیا هستم راجب این روایت زندگی که کردی حرف دارم، چندبار خوندمش، و چندین بار.
یک کلام اینکه این روایت زندگی رو قبول ندارم برادر من یه کمم شاکیم.

فعلا همین تا که بیای




........................................................................................

Wednesday, January 09, 2008

















من در شهر دوچرخه ها و کانالها ساعتها پیاده روی کردم، به دور از تمامی هیاهوی بسیار و سرمای ایران.
اینجا حتی میشه ساعتها کنار چنتا دوست مدرسه ای که الان شصت سالی دارن نشست و از زمین و زمون شنید، این چند روز کنار بابام و دوستاشو آتیش و شومینه و قهوه و چایی، قصه های زندگی شنیدم، بلعیدم، داستانهای زندگی پدرانمان، هیچ وقت فکر نمی کردم کوهی از تجربه در این حد لذت بخش و شنیدنی باشه، تمام اینها بهترین کمکه که آدم خوبتر بشه، بعد از یک سال و اندی حیرانی تنها ساعتها متمادی گوش کردن به زندگی پدرانمان توانست کمی مرا آرام کند، تمام داستانهای زندگی، تمام داستاهای مردگی و تمام داستانهای عاشقانه که در سینه پدرانمان بود.

و مهم تر از همه اینکه زندگی در جریان است
و در جریان است
و بازهم در جریان است

Tell them I am fine, quite super fine these days

و یادم آمد که یک سال از حادثه گذشت.
یکسال کشید و من هنوز در گذرم.





........................................................................................